تبليغاتX
مسافر کوچولو
شارژر لپ تابم سوخته... تا دوباره یکی دیگه بگیرم طول میکشه. فعلن اگه نمیام و سر نمی زنم شرمنده...

راستی یادتون نره این روزها که هوا سرد سرده واسه گنجشک ها دونه بریزین که از گرسنگی نمیرن

قربون همه ی شما

بعدن نوشتم: حدیث راست میگه کلاغ ها رو یادم رفت. واسه اونها هم قند بذارین

+ نوشته شده توسط پرنسس در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 9:26 |
بعدن نوشتم: امروز 13 آبانه و بلاگفا بازه!!! واقعیته یا دارم خواب میبینم؟؟ خب اینم از قالب بلاگم که عوضش کردم دیگه نیاین غر بزنین که نمی شه خوندش ها. گفته باشم... ولی من اون قبلیه رو خیلی دوست می داشتم

این روزها چقده دلم میگیره، از همه چی. از هوا، از دانشگاه ، خیابونا و از خودم. حس می کنم احساساتم رو از دست دادم... حس می کنم دوباره دارم یه تیکه یخ میشم ، شاید برای همینه که اینقده سردم میشه.

این روزها چقدر به خندیدن نیاز دارم، به اینکه حواسم پرت بشه از همه چیز، از هر چیزی که دلمو می گیرونه



این هم از بازی وبلاگی پزشک آینده که دعوتم کردن:

من: نرگس

خدا: بابای آسمونی من

شهر: خیابون، تاکسی، مغازه و شلوغی

آینده: وجود نداره، همه چی تو الان میگذره

مردم: یعنی ما

رنگ: سفید با رگه های طلایی (اگه تونستین تصور کنین)

امام خمینی: از کجا بگم؟؟

عشق: یه حسی که وقتی داری با تمام درد و رنج هایی که می کشی باز هم برات لذت بخشه... فاخته!!!

بستنی: نسکافه ای کاله

فیلم سینمایی ایرانی: نیمه پنهان، وقتی که همه خوابیم، مارمولک، هامون

ترس: سوسک

شکست: نمیشه ازش فرار کرد

خرد: توی پستوی مغزمون داره خاک می خوره

شعر: سارا

موسیقی: پینک فلوید و جدیدن همای

جوانی: این نیز بگذرد

مرگ: یه راز سر به مهر

چشم: کاش واقعن ببینه

قوه خیال: همون قصه هایی که شب برای خودم میگم تا خوابم ببره

کتاب: خرمگس، میرا و هرچی که قشنگ باشه

آرزو: سعی می کنم برسم بهش

(بابا بیخیال چقده زیاده)

سبز: فقط سید خودمون

زندگی: یه فجون قهوه ی تلخ تلخ

درس: دوستش دارم

بهترین معلم: آقای اسلامی

بهترین الگو: خدا ( می خوام مثلش دلم بزرگ باشه و بخشنده باشم)

انسان های بزرگ: اونایی که صادقند

حسادت: چی بگم واللا...

فقر و ثروت: بی عدالتی این دنیا

شخصیت: خیلی مهمه که هر کسی داشته باشه

فریاد: چیز دور و دست نیافتنی ایه

حرف: مکتوبش از نوع مال دل قشنگه

دوست: هر کسی که به آدم اهمیت بده

چهره های محبوب شما: مامانم، امام علی، ناپلئون، دیگه اگر هم باشه یادم نمیاد

یه نفر رو همین الان دعا کنین: کردم

یک نفر رو نفرین کنین: هیچ وقت...

حرف آخر: چقده زیاد شد!!! این دفعه یه بازی کوچک انتخاب کن.



پ.ن: من عاشق این قسمتم!!! یه نفر بلاگ منو با پی نوشت معنی کرده :ی. راستی شما اکه میشه قسمت اول بازی که سوال در مورد بنده بود رو انجام بدین و نظرتون رو راجع بهم بگین. ممنون.

پ.ن: دارم میگردم قالب اینجا رو عوض کنم



+ نوشته شده توسط پرنسس در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 21:8 |
خب این هم یه جور تیتره دیگه. اومدم فقط این رو بگم که امروز روز خیلی بامزه ای بود. تولد امام هشتم به صورت خیلی تصادفی (!) توی تاریخ 88/8/8 افتاده بود. و بارون هایی که می اومد رو هم به برکت امام می دونستن. من نمی خوام به اعتقادات کسی توهین کنم ولی اگه راه داشت می گفتن که ایشون تو ساعت 8 و 8 دقیقه و 8 ثانیه به دنیا اومدن. بعدش امروز تو خیابون کلی ماشین عروس دیدیم که همشوت داشتن عروسیشون رو تو همین تاریخ مذکور جشن می گرفتن. فکر کنم خیلی از تالارها قیمت مراسم رو به خاطر رند بودن این تاریخ استثناعن(:ی) بالا بردن. مثل خط موبایل که هر چی رندتر باشه گرون تره. خیلی از همکلاسی های مدرسه و دانشجوها و دوستای قدیمی هم باهم قرار گذاشته بودن که هر جای دنیا که هستن کار و بار رو ول کنن و بیان همه باهم جمع بشن و این روز رو جشن بگیرن و یادی از گذشته بکنن. راستش خیلی حیف شد که یکشنبه میدترم دارم و هیچی نخوندم و خیلی خسته ام( چون صبح از تهران رسیدم و بعدش دنبال کسب روزی بودم) وگرنه مثل بیکارها می رفتم و کل کافی شاپ ها و رستوران ها و پیتزا فروشی ها و پارک ها رو میگشتم تا همین دوستا رو ببینم. جدای از این لوس بازی ها (البته به کسی توهین نشه این نظر منه) خیلی دوست داشتم که نوع برخورد این دوستا رو با هم ببینم، که اگر بعد از یه مدتی همدیگه رو میبینن چی کار می کنن، واسه هم کلاس میذارن و به هم هی متلک میگن یا مثل قبل شوخی دانشجویی یا دبیرستانی می کنن و بلندبلند می خندن. راستش درسته که دوستی هیچ وقت تاریخ مصرف نداره اما به نظر من که باید آدم مواظبش باشه و هی بهش سر بزنه مبادا کپک نزنه یا موریانه ها نخورنش و از بین نره.

دیگه چیزی ندارم بگم فقط همش به این فکر می کنم که بعدن بچه های همونایی که امروز ازدواج کردن چه طور با این قضیه برخورد می کنن، فکر می کنن کار لوسی بوده یا اینکه بامزه است و یه ایول میگن و اینا...

بعدشم که ایشاللا توی 99/9/9 روز تولد امام نهم، 1/1/1 (منظورم تو سال 1401 هست) تولد امام اول، 2/2/2 تولد امام دوم، 3/3/3 تولد امام سوم الی آخر تا 12/12/12 تولد امام دوازدهم (همون امام زمان خودمون) رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم. البته اینا همشون اتفاقی تو این روزها می افته ها، فکر نکنین دستکاری میشه.

آخه یکی نیست بگه اگه تاریخ ها دستکاری نمی شد که همه ی تعطیلی ها هر سال جمعه نمی افتاد.


پ.ن: در حواشی جشن بانوان وبلاگ نویس که ما تشریف بردیم و اونجا رو منور کردیم هیچی نگم بهتره، فقط بدونین که چیز مجانی و بی پول از این بهتر نمیشه. یه مراسم جالب هم داشتن که این بود که به وبلاگ نویسای بخش کودکان جایزه میدادن، ولی من نمی دونم چه طوری وقتی یه بچه ی دوساله که نمی تونه حرف بزنه میتونه یه وبلاگ وزین داشته باشه. ازهمه جالبتر تر وقت جایزه دادن بهشون بود که وقتی مادرا دیدن همه ی بچه ها دارن جایزه میگیرن با کتک و زور بچه رو میذاشتن رو سن که بره عروسک بگیره. حتی این فرهنگ ایرانی بازی به پارک هم رسوخ کرده بود و مادرا از پارک کنار آمفی تئاتر بچه هاشونو می آوردن که جایزه بگیرن.

خانم پ مدیر این سایتی که این جشن رو گذاشته بود هم هرچی کودکیاری بلد بود اونجا از بچه ها دریغ نکرد و کلی باهاشون مهربون بود. راستش خیلی حسودیم شد، خب درسته که یه ذره سنم بیشتر از کودکان هست ولی منم هم از اون عروسکا میخواستم هم دوست داشتم یه خانم مهربون رو از نزدیک ببینم.

پ.ن2: راستش خیلی دوست دارم در مورد جشن بنویسم چون خیلی جالب بود، تا به حال همچون چیزی ندیده بودم، ولی پستم خیلی طولانی میشه اما خیلی خوشحال شدم که خیلی ها رو از نزدیک دیدم. فقط این رو بگم که تنها چیزی که توی این جشن برنامه ریزی شده بود گویا فقط همین تعداد عروسکایی بود که به اندازه ی تمام بچه های سالن بود و به همشون رسید.

پ.ن3: میگم پی نوشت اولم قدر یه پست شدها. ضمنن از اونجایی که تو ۱۳آبان احتمالن خیلی اتفاقی بلاگفا قاطی می کنه و اصلن صفحه اش بالا نمیاد اگه تا اون موقع دوباره آپ نکردم، از الان بگم که دلم براتون تنگ میشه!


+ نوشته شده توسط پرنسس در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 22:2 |
عجب روز جالب و عجیبی بود امروز. صبح که داشتم سمت ساختمون معاونت می رفتم تا با سارا بریم در مورد کانون صحبت کنیم هوا آفتابی و گرم بود. توی ساختمون معاونت حدود یه ساعت در مورد کارهای کانون بحث کردیم و خدا رو شکر به نتیجه های خوبی رسیدیم وقتی کارمون تموم شد باید به کتابخونه فرهنگی دانشگاهمون می رفتیم تا یه نامه ای رو به اونجا برسونیم اما یهو آسمون پر از ابر شد و همه جا تیره و تاریک شد و بعد یه بارونی گرفت که نگو. البته اولش فقط بارون بود اما بعد تگرگ شد و بعدش هم مخلوطی از تگرگ و بارون. جالب هم این بود که توی اون هوا من و سارا داشتیم زیر بارون می دوئیدیم که به کتابخونه برسیم وقتی رسیدیم اونجا خیس خیس شده بودیم، کارمون که اونجا تموم شد داشتیم بر می گشتیم که یه ناودونی دیدیم که ازش بارون شرشر مثل دوش حموم میریخت پایین و جالب اینه که ناودونه کوتاه بود و اون قسمت زیرش هم بارونش بیشتر شده بود آخه من نمی دونم وقتی به درد نمی خورد چرا الکی یه ناودون گذاشته بودند و بارون رو تو اون قسمت شدیدتر کرده بودند عمدن. خلاصه سارا گفتش که نرگس اگه از زیر اون ناودون بری بهت 10 تومن (همون 10 هزار تومن) میدم. طفلی فکر کرده بود که این کار رو نمی کنم، منم گفتم باشه اگه جدن پول رو بدی میرم ولی نامرد وقتی دید حرفم جدیه گفت: نه پنج تومن میدم! خب زندگی دانشجویی خرج داره منم گفتم باشه سگ خورد پنج تومنتو آماده کن که دارم میرم زیر ناودونه... بعدش دختر نامرد گفت که نه باید 30 ثانیه هم زیرش بمونی! منم هرچی حساب کردم دیدم که خودم همین جوری خیس شدم اگه زیر اون ناودونه 30 ثانیه هم بمونم اون پنج تومن فقط پول دوا دکترم رو میده حالا اگه یه جای ارزون برم واسه همون منصرف شدم.

وقتی اومدیم بیرون گفت که فکر نمی کردم بخوای بری، خلاصه اینکه بگم من توی رو کم کردن کم نمیارم اگه شرطی دارین با من نبندین که حتمن می بازید تو این چیزها. ولی اگه 10 تومن میداد حاضر بودم برم زیر ناودونه 30 ثانیه واستما :ی



پ.ن: لطفن منو ببخشید خودم خیلی دوست دارم که متن ادبی اینجا بذارم اما دلم نمیاد. نمی دونم چرا جدیدن اینقده به نوشته هام غیرت پیدا کردم

پ.ن2: امروز یه ایمیل برام اومد که توش نشون میداد آرامگاه کوروش تقریبن زیر آب رفته!!!! واقعن برای خودمون متاسفم.

+ نوشته شده توسط پرنسس در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 21:43 |
خب راستش من که اصلن باورم نمیشه و نمی دونم چی باید بگم وای خیلی خوشحال و ذوقمندم. واقعن غیر قابل باوره برام ولی الان براتون میگم امروز که اومدم و به بلاگم سر زدم یه کامنت دیدم که خیلی خوشحالم کرد. البته من برای تک تک کامنت های انگشت شمارم احترام قائلم چون این معنی رو میده که دوستایی دارم که به فکرم هستن و برشون ارزش دارم، دوستایی که با هیچی عوضشون نمی کنم اما باورم نمی شه که وبلاگم توی نظر سنجی ها رتبه ای آورده باشه. راستش رتبه اش رو نمی دونم و برام مهم نیست نه چون که چیز بی اهمیتیه ولی همین که جز اون بلاگها بشم واقعن برام باعث افتخاره چون نشون میده دوستام واقعن به فکرم هستن... راستش من خودم توی نظر سنجی ها حتی به خودم رای ندادم چون فکرشو نمی کردم که در بیام و فرصت برنده شدن رو از بلاگ های دیگه بگیرم ولی همین کامنته که اومده و دعوتم کرده تو جشن شرکت کنم بی نهایت خوشحالم کرده.

می بینین که از زیادی خوشحالی یه پست نوشتم وقتی که همه فقط یه خط توضیح میدن در مورد رتبه اشون.

من خیلی خوشحالم.



پ.ن: از دوستای گلم می خوام که اگر شوخی دارن باهام می کنن یا دوربین مخفیه زودتر بگن بهم چون قلب من باطری کار می کنه مادر!!!

+ نوشته شده توسط پرنسس در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 16:53 |
1-دانشگاه ما خیلی محیط بزرگ و قشنگ و سبز و باصفاییه. هرکی میاد توش اونجا رو با جنگل و اینا اشتباهی میگیره تازه یه عالمه هم زمین کشاورزی برای کاشتن کیوی و برنج و سیب زمینی و سایر محصولات داره که توش بچه های کشاورزی فعالیت می کنن. پشت ساختمون دانشکده ی ما هم یه استخر آب گنده با یه کانال آب برای این بند و بساط هاست. خلاصه اینکه این ها رو گفتم تا براتون این رو تعریف کنم که یه روز که من و نیلوفر بی کار بودیم رفتیم یه دوری تو این دانشگاه که بیشتر شبیه حیات وحشه بزنیم، چشمتون روز بد نبینه همین طور داشتیم قدم میزدیم که یه هو یه مار سیاه با طول یه متر و قطر نمی دونم چقدر دیدیم که جلومون چنبره زده منم که حواسم نبود خوب شد نیلوفر بهم گفت وگرنه از سربه هوایی زیاد پام رو میذاشتم روش. خلاصه اینکه منم که ماره رو دیدم با یه سرعتی دویدم و فرار کردم که اصلن از خودم انتظار نداشتم ولی واقعن شانس آوردم مامانم میگه اگه مار چنبره زده باشه روی آدم می پره...

2-خیلی خوشحالم که این روزها دوباره حس کتاب خوندنم برگشته، می خوام برم و واسه خودم یه کتاب شعر از قیصر امین پور و یه کتاب دیگه بخرم که الان اسمش یادم رفته.

3-به نظر من این درس قارچ شناسی عملی واقعن درس چندش و مزخرفیه، مخصوصن که باید توش انواع اقسام کپک ها رو ببینی اونم بعد از نهار چون کلاس ما ساعتش 1-3 هست. از اون بدتر اینه که آدم هرچی زیر میکروسکوپ میبینه همه شبیه همدیگه ان و اسماشون از خودشون عجیب تره و از همه بدتر اینه که همشون یه رنگ دارن مثلن نمی تونی بگی زرده فلان چیزه و سفیده یه چیزه دیگه. خدا رحم کنه

4-روز دختر رو هم به همه ی دوستای گلم تبریک میگم

+ نوشته شده توسط پرنسس در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 23:41 |