راستی یادتون نره این روزها که هوا سرد سرده واسه گنجشک ها دونه بریزین که از گرسنگی نمیرن
قربون همه ی شما
بعدن نوشتم: حدیث راست میگه کلاغ ها رو یادم رفت. واسه اونها هم قند بذارین
راستی یادتون نره این روزها که هوا سرد سرده واسه گنجشک ها دونه بریزین که از گرسنگی نمیرن
قربون همه ی شما
بعدن نوشتم: حدیث راست میگه کلاغ ها رو یادم رفت. واسه اونها هم قند بذارین
این روزها چقده دلم میگیره، از همه چی. از هوا، از دانشگاه ، خیابونا و از خودم. حس می کنم احساساتم رو از دست دادم... حس می کنم دوباره دارم یه تیکه یخ میشم ، شاید برای همینه که اینقده سردم میشه.
این روزها چقدر به خندیدن نیاز دارم، به اینکه حواسم پرت بشه از همه چیز، از هر چیزی که دلمو می گیرونه
این هم از بازی وبلاگی پزشک آینده که دعوتم کردن:
من: نرگس
خدا: بابای آسمونی من
شهر: خیابون، تاکسی، مغازه و شلوغی
آینده: وجود نداره، همه چی تو الان میگذره
مردم: یعنی ما
رنگ: سفید با رگه های طلایی (اگه تونستین تصور کنین)
امام خمینی: از کجا بگم؟؟
عشق: یه حسی که وقتی داری با تمام درد و رنج هایی که می کشی باز هم برات لذت بخشه... فاخته!!!
بستنی: نسکافه ای کاله
فیلم سینمایی ایرانی: نیمه پنهان، وقتی که همه خوابیم، مارمولک، هامون
ترس: سوسک
شکست: نمیشه ازش فرار کرد
خرد: توی پستوی مغزمون داره خاک می خوره
شعر: سارا
موسیقی: پینک فلوید و جدیدن همای
جوانی: این نیز بگذرد
مرگ: یه راز سر به مهر
چشم: کاش واقعن ببینه
قوه خیال: همون قصه هایی که شب برای خودم میگم تا خوابم ببره
کتاب: خرمگس، میرا و هرچی که قشنگ باشه
آرزو: سعی می کنم برسم بهش
(بابا بیخیال چقده زیاده)
سبز: فقط سید خودمون
زندگی: یه فجون قهوه ی تلخ تلخ
درس: دوستش دارم
بهترین معلم: آقای اسلامی
بهترین الگو: خدا ( می خوام مثلش دلم بزرگ باشه و بخشنده باشم)
انسان های بزرگ: اونایی که صادقند
حسادت: چی بگم واللا...
فقر و ثروت: بی عدالتی این دنیا
شخصیت: خیلی مهمه که هر کسی داشته باشه
فریاد: چیز دور و دست نیافتنی ایه
حرف: مکتوبش از نوع مال دل قشنگه
دوست: هر کسی که به آدم اهمیت بده
چهره های محبوب شما: مامانم، امام علی، ناپلئون، دیگه اگر هم باشه یادم نمیاد
یه نفر رو همین الان دعا کنین: کردم
یک نفر رو نفرین کنین: هیچ وقت...
حرف آخر: چقده زیاد شد!!! این دفعه یه بازی کوچک انتخاب کن.
پ.ن: من عاشق این قسمتم!!! یه نفر بلاگ منو با پی نوشت معنی کرده :ی. راستی شما اکه میشه قسمت اول بازی که سوال در مورد بنده بود رو انجام بدین و نظرتون رو راجع بهم بگین. ممنون.
پ.ن: دارم میگردم قالب اینجا رو عوض کنم
دیگه چیزی ندارم بگم فقط همش به این فکر می کنم که بعدن بچه های همونایی که امروز ازدواج کردن چه طور با این قضیه برخورد می کنن، فکر می کنن کار لوسی بوده یا اینکه بامزه است و یه ایول میگن و اینا...
بعدشم که ایشاللا توی 99/9/9 روز تولد امام نهم، 1/1/1 (منظورم تو سال 1401 هست) تولد امام اول، 2/2/2 تولد امام دوم، 3/3/3 تولد امام سوم الی آخر تا 12/12/12 تولد امام دوازدهم (همون امام زمان خودمون) رو پیشاپیش بهتون تبریک میگم. البته اینا همشون اتفاقی تو این روزها می افته ها، فکر نکنین دستکاری میشه.
آخه یکی نیست بگه اگه تاریخ ها دستکاری نمی شد که همه ی تعطیلی ها هر سال جمعه نمی افتاد.
پ.ن: در حواشی جشن بانوان وبلاگ نویس که ما تشریف بردیم و اونجا رو منور کردیم هیچی نگم بهتره، فقط بدونین که چیز مجانی و بی پول از این بهتر نمیشه. یه مراسم جالب هم داشتن که این بود که به وبلاگ نویسای بخش کودکان جایزه میدادن، ولی من نمی دونم چه طوری وقتی یه بچه ی دوساله که نمی تونه حرف بزنه میتونه یه وبلاگ وزین داشته باشه. ازهمه جالبتر تر وقت جایزه دادن بهشون بود که وقتی مادرا دیدن همه ی بچه ها دارن جایزه میگیرن با کتک و زور بچه رو میذاشتن رو سن که بره عروسک بگیره. حتی این فرهنگ ایرانی بازی به پارک هم رسوخ کرده بود و مادرا از پارک کنار آمفی تئاتر بچه هاشونو می آوردن که جایزه بگیرن.
خانم پ مدیر این سایتی که این جشن رو گذاشته بود هم هرچی کودکیاری بلد بود اونجا از بچه ها دریغ نکرد و کلی باهاشون مهربون بود. راستش خیلی حسودیم شد، خب درسته که یه ذره سنم بیشتر از کودکان هست ولی منم هم از اون عروسکا میخواستم هم دوست داشتم یه خانم مهربون رو از نزدیک ببینم.
پ.ن2: راستش خیلی دوست دارم در مورد جشن بنویسم چون خیلی جالب بود، تا به حال همچون چیزی ندیده بودم، ولی پستم خیلی طولانی میشه اما خیلی خوشحال شدم که خیلی ها رو از نزدیک دیدم. فقط این رو بگم که تنها چیزی که توی این جشن برنامه ریزی شده بود گویا فقط همین تعداد عروسکایی بود که به اندازه ی تمام بچه های سالن بود و به همشون رسید.
پ.ن3: میگم پی نوشت اولم قدر یه پست شدها. ضمنن از اونجایی که تو ۱۳آبان احتمالن خیلی اتفاقی بلاگفا قاطی می کنه و اصلن صفحه اش بالا نمیاد اگه تا اون موقع دوباره آپ نکردم، از الان بگم که دلم براتون تنگ میشه!
وقتی اومدیم بیرون گفت که فکر نمی کردم بخوای بری، خلاصه اینکه بگم من توی رو کم کردن کم نمیارم اگه شرطی دارین با من نبندین که حتمن می بازید تو این چیزها. ولی اگه 10 تومن میداد حاضر بودم برم زیر ناودونه 30 ثانیه واستما :ی
پ.ن: لطفن منو ببخشید خودم خیلی دوست دارم که متن ادبی اینجا بذارم اما دلم نمیاد. نمی دونم چرا جدیدن اینقده به نوشته هام غیرت پیدا کردم
پ.ن2: امروز یه ایمیل برام اومد که توش نشون میداد آرامگاه کوروش تقریبن زیر آب رفته!!!! واقعن برای خودمون متاسفم.
می بینین که از زیادی خوشحالی یه پست نوشتم وقتی که همه فقط یه خط توضیح میدن در مورد رتبه اشون.
من خیلی خوشحالم.
پ.ن: از دوستای گلم می خوام که اگر شوخی دارن باهام می کنن یا دوربین مخفیه زودتر بگن بهم چون قلب من باطری کار می کنه مادر!!!
2-خیلی خوشحالم که این روزها دوباره حس کتاب خوندنم برگشته، می خوام برم و واسه خودم یه کتاب شعر از قیصر امین پور و یه کتاب دیگه بخرم که الان اسمش یادم رفته.
3-به نظر من این درس قارچ شناسی عملی واقعن درس چندش و مزخرفیه، مخصوصن که باید توش انواع اقسام کپک ها رو ببینی اونم بعد از نهار چون کلاس ما ساعتش 1-3 هست. از اون بدتر اینه که آدم هرچی زیر میکروسکوپ میبینه همه شبیه همدیگه ان و اسماشون از خودشون عجیب تره و از همه بدتر اینه که همشون یه رنگ دارن مثلن نمی تونی بگی زرده فلان چیزه و سفیده یه چیزه دیگه. خدا رحم کنه
4-روز دختر رو هم به همه ی دوستای گلم تبریک میگم