Je Me Te Sense!
خواهر زاده ام همش میخواد بدونه سیگار چیه، خواهرم نگرانشه ، میگه آخه کی تو این خونه اهل دود هست که این بچه همش حرف از این کوفتی میزنه. میترسه وقتی بچه اش بزرگ شد اسیر دود و دم بشه!!! دختر داییم میگه بذار بشه، خیلی بهتر از اینه که بیفته تو خیابونا و شعار بده و کتک بخوره!!!! همه چیز قاراشمیش شده، انگار دنیا داره تموم میشه، حالا نمی دونم چرا این زمستون اینقده هوا گرمه، آخه برفی چیزی هم نمیاد بریم یه خورده زیرش قدم بزنیم و یاد خاطره ها بیفتیم و نوستالژیک شیم و همش دو نفر های عاشق رو با یه چتر یه نفره ببینیم و نگران شیم که نکنه بیان به این بیچاره ها گیر بدن... اخه من نمی دونم این چه زندگی ایه... نمیشه ما نگرانی هامون بیشتر از خودکشی نهنگ ها یا انقراض نسل یوزپلنگ ها نباشه؟؟؟؟ خاطره نوشت: یادم میاد سال اول که بودم وقتی داشتم برای عروسی داداشم برمی گشتم تهران یه برف خوشگلی میومد که نگو. یادمه تمام راه رو بیدار موندم و خیره به منظره ی باریدنش شدم. وقتی بعد از عروسی برگشتم شمال اول بارون میومد، به هم اتاقیم گفتم امشب برف میاد! حرفمو باور نکرد با هم شرط بستیم و من بردم. یه برفی اومد که نگو... نزدیک یه متر شاید بود و امتحانا کنسل شد و عقب افتاد! سال بعدش وقتی خواهر زاده ام ازم پرسید کریسمس کی هست، بهش گفتم با اولین برف سال کریسمس میاد و همین طور شد. اما امسال نمی دونم چرا خبری از این مهمون زمستونی نیست، هر شب چشم به راهش می خوابم که صبح که پا میشم با منظره ی سفیدپوش خیابونا و درختا سوپریز بشم ولی هیچ خبری نیست!!! بعدن نوشتم: دوستان عزیز که اومدین و در مورد مسئله ی خواهر زاده ام و پرسیدن سیگار کشیدن پرسیدین. ممنون که راهنماییم کردین که براش همه چیو توضیح بدیم. اتفاقن ما هم همین کار رو می کنیم اما خب ادم تا مادر نشه نمی فهمه که مادر چقده برای بچه اش نگرانه و خواهر منم از این قضیه مستثنی نیست. بعدش چون که من خواهر زاده ام رو تا سه سالگی بزرگ کرده ام و همیشه با هم بودیم واسه همون منم خیلی دوسش دارم و الکی نگرانش میشم مادر خونواده: من برگ می خورم با دوغ و زیتون پرورده و سالاد دختر خونواده: من جوجه می خورم با نوشابه ی زرد رنگ و ماست پسر خونواده: من بختیاری می خورم با دوغ و ماست و پیاز و زیتون پرورده و ... بعد که آقای گارسون میاد تا سفارش ها رو بگیره پدر خونواده برمی گرده و می گه آقا چهار پرس کوبیده بیار با ماست و دوغ!!! واقعن شما اگه توی این وضعیت باشین چی کار می کنین؟ مطمئنن بچه ها اگه یه خورده جرئت داشته باشن و جسور باشن اعتراض می کنن و می گن ما که یه چیز دیگه میخواستیم اما خانم خونه چون پدر خونواده همسرشون هستن و باید همیشه هواشون رو داشته باشن علی رغم میل باطنیشون از آقاشون حمایت می کنن و بعد همه در کانون گرم خونواده شروع می کنن به خوردن غذاشون که صد البته از اون چیزهایی که هوس کرده بودن و دوست داشتند خیلی بهتره!!! بعله، به نظر من این ماجرا میتونه یکی از مثال های بارز دمو.کراسی از نوع ایرانی باشه که مفهوم کلی و اعتقاد اصلیش اینه: اگه دوست داری، باید این کار رو انجام بدی!!!! و به قول بابام که گاهی میگه اینجا ایرانه و من دوست دارم اصلن معنی نداره. آره دوستای خوبم اینو گفتم که بدونین که چه بخواین و نخواین باید از این شرایط انگار راضی باشیم و اگه حرفی بزنیم اخرش میشه مثل اتفاقی که عا.شورای امسال افتاد و چقدر نا حق خون ریخته شد و بعدش شما میشین اون کسی که باید مواخذه بشه و ارزش ها رو زیر پا گذاشته چون مثل امام حسین خواستین اعتراضتون رو به گوش برسونین و در جواب کارهاتون هزار هزار جور راهپیمایی و شعار میدن بهتون. و همین طور که قدیمی ها می گفتن هرچیزی اصیلش خوبه، منم بهتون میگم دمو.کراسی هم ایرانیش خوبه... پ.ن: ژوژمان خانم عزیز به خدا دلم میخواد بازیت رو انجام بدم اما هرچی فکر می کنم به نظرم نمی شه تمام متولدین یه ماه رو یه جور دسته بندی کرد... اونم از نظر اخلاقی! من بالاخره برگشتم. خدا رو شکر که این مسئله ی شارژرم با 80 تومن حل شد و بیشتر پیاده نشدم. چطورین؟ حال شما خوبه؟ راستش من زیاد تو این مدت که به شماها سر نمیزدم و کامپی هم نداشتم زیاد رو به راه نبودم و جاتون خالی یه امتحان وحشتناک داشتیم که بدجور نه تنها من بلکه بیشتر هم کلاسیام رو داغون کرد. اما حالا که اومدم خونه و کنار خونواده هستم و پیش شما دوستان برگشتم (البته اگه فراموشم نکرده باشین) کلی شاد و سرحالم. راستش کلی حرف داشتم و دارم بزنم مثل فلان فیلم بیست و چندم فلان کارگردان که به نظر من در حد فاجعه بود. بهتون نصیحت می کنم پولتون و وقتتون رو بیخودی هدر ندین و مثل من نباشین که همه گفتن جالب نیست و نرو ولی حس کردم که خودم باید ببینم و نظر بدم. جای شما خالی که توی سینما داشتیم یخ می کردیم آخه فقط 5 نفر تماشاچی داشت که سه نفرشون وسط فیلم رفتن و فقط من و نیلوفر موندیم و تا آخر فیلم هی خمیازه کشیدیم که کی این فیلم تموم میشه که پاشیم بریم و همش از فیلم اشکال می گرفتیم. خلاصه اینکه فیلمش از نظر من در حد اتوبوس هم نبود و اگه توی اتوبوس پخش میشد من حتمن نگاه نمی کردم و می خوابیدم. دیگه اینکه این روزها هم ایام محرمه و همه جا هیئت هست و سینه زنی و زنجیرزنی و این حرف ها. میگن اگه تو هفت تا مسجد یا هیئت شب عاشورا شمع روشن کنین نذرتون ادا میشه. منم فردا عصر قراره برم شمع روشن کنم بلکه انشاللا به علوم پایه برسم و به خوبی و خوشی پاس شه. به رادمهر (خواهر زاده ام) هم قول دادم فردا و پس فردا ببرمش زنجیر بزنه توی دسته. واقعن این روزها رو دوست دارم، مخصوصن قسمت نذری هاشو. ایشاللا بعدن باز هم میام و براتون از اون روزی که رفتم مهد رادمهر به جای مامانش توی جلسه ی مشاوره شرکت کردم می نویسم که بدونین چطور باید بچه تون رو تربیت کنین. بازی رو هم یه وقت مناسب انجام میدم. پ.ن: حیف که نیلوفر که از بزرگان مدلاگستان بود و من واقعن پست ها و نوشته هاش رو دوست داشتم و دارم رفت و بلاگش رو بست. به نظر من که از معروفترین وبلاگ نویسای بلاگستان بود. ولی امیدوارم هرچی زودتر از تصمیمش صرف نظر کنه و برگرده. چون واقعن جاش بینمون خالیه. اگه الان بود اونقده خوب میتونست این فیلمی که گفتم رو نقد کنه، و خیلی خوب هم در مورد وضعیت الان مون می نوشت. من که هروقت پست هاش رو می خوندم کاملن درکش می کردم. پ.ن2: خیلی خوشحالم برگشتم ولی جدیدن به یه نتیجه ی مهمی رسیدم اونم اینه که تصمیم دارم استاد
دانشگاه بشم چون به نظرم خیلی شغل خوبه و بیشتر شبیه هتل هفت ستاره میمونه
کارش. چرا؟ الان میگم، تصور کنین که دیشب با خانم بچه ها یا بابای بچه ها
دعواتون شده و خیلی عصبانی هستین، به نظرتون بهترین راه برای تخلیه ی این
هیجان چیه؟ بهتون میگم اینه که فرداش از دانشجوهای بدبختتون یه کوییز سخت
بگیرین اونم بدون اینکه قبلن گفته باشین، تازه حتی میتونین از فصل هایی که
هنوز درس ندادین هم سوال بدین. کیه که بخواد ازتون ایراد بگیره اگر هم
اعتراض کردن میتونین عصبانی بشین و هرچی که دیشب می خواستین بگین و
نتونستین بگید رو بار اون بیچاره ها کنین. یا مثلن وقتی می خواید درس بدین اصلن نیاز نیست که خودتونو اذیت کنین،
فقط یه سری اسلاید جورواجور اون هم به زبان خارجه درست کنین و توی کلاس
همونا رو هم به دانشجوها نشون بدین و چند خط اول رو براشون ترجمه کنین و
بزنین اسلاید بعدی. اگر هم اعتراضی شد که خوب درس نمیدین بگین که آقا شما
دانشجو هستین وظیفه ی استاد تحقیقه نه اینکه بیاد تو کلاس مثل مدرسه درس
بده و جزوه بگه. رفرنس شما که معلومه دیگه چه مشکلی دارین، بعدشم بگید:
اصلن همینه که ما عقب موندیم شما کدوم دانشگاه خارجی رو سراغ دارین که
استاد بیاد سر کلاس و درس بده. اونوقت هیچکی هم نمی تونه برگرده بگه آخه
کجای این مملکت شبیه بلادهای کفره که دانشگاش شبیه باشه. یا مثلن از بچه ها کوییز بگیرید و بگین که این کارا برای خودتونه که
درس بخونین. اون بیچاره هام از یه هفته قبل شروع کنن به درس خوندن و بیان
سر جلسه و ببینن سوالا سخته و شانسکی جواب بدن. اما ایرادی نداره چون نمی
خواد نگران صحیح کردن و نمره دادن باشید چون چاره اش لیست نمرات ترم قبل بچه هاست و
خیلی عادلانه و منطقی می تونین از روی اونا نمره بدین. بهترین قسمت این شغل اینه که هروقت دلتون گرفت و نیاز داشتین با یکی
درددل کنین یا گپ بزنین سر حضورغیاب به چندتا خوشگل و خوش تیپ و خوش زبون
بگین که نمره ات بده یا میفتی یا چرا اینقده غیبت کردی و اون بدبخت رو
بکشید دفترتون و مخشو الکی یه چند ساعتی کار بگیرین. اون بیچاره هم از ترس
افتادن و مشروط شدن مجبوره همش کلوچه ی استاد باشه و حرفهاش رو تا اخر گوش
کنه. می دونم که یه بار گفتم که میتونین وقتی عصبانی هستین عصبانیتتون رو سر
دانشجوها خالی کنین. اما همینطور اگر عقده ای در دوران کودکی دارین (مثلن
باباتون پول تو جیبیتون رو کم کرده بود یا براتون دوچرخه نخریده بود) می
تونین از هر فرصتی استفاده کنین و دانشجوهای بیچاره رو سوسک و سنگ روی یخ
کنین. ضمنن یه مزیت دیگه ی این شغل اینه که میتونین مثلن یه کتاب رو به خاطر
نیم نمره بندازین گردن یه دانشجوی بدبخت که براتون ترجمه کنه و بعد به اسم
خودتون چاپ کنین یا اینکه یه سری از کارهای طاقت فرسای تحقیقی مثل ( دور
از جناب) پادویی و جا به جا کردن موش ها و تزریقات و کارهای پیش پا افتاده
رو بندازین گردن دانشجو و سرش منت بذارین که به خاطر من اومدی تو عرصه ی
تحقیق و بعد همه ی کارها رو به اسم خودتون تموم کنین. آخر سر هم میشه یه نمره ی درسته حسابی به خیلیا داد که بگن
درسته که این استاده بداخلاق و بیسواد و عقده ای بود اما گلابی بود و خوب نمره داد. و
به یه سری هم که ازشون بدتون میاد نمره ندین و بندازینشون. خلاصه اینکه این همه حرف زدم که بگم اگه ژن سادیسمی توی شما خیلی فعاله
یا عقده های کودکی دارین یا همش عصبانی میشین و باید یه جا عصبانیتتون رو
خالی کنین یا دنبال یه شغلی که نسبت به باقی شغلها کم استرس تر و راحتتره
می گردین استادی بهترین شغله... پ.ن: ببخشید که پستم طولانی شد. پ.ن: شارژرم باز قاطی کرده. تا به حال حس کردین که اسگل شده باشین؟ الان من همین حس رو دارم. فردا ببرمش بیرون که دلش وا شه :ی خب من برگشتم... راستش تو این دو هفته بی کامپیوتر نمی دونین چی کشیدم، دو ماه هم بود که خونه نرفته بودم شدبدن هوم سیک شده بودم، دلم می خواست برم ها اما تنبلیم میومد سوار اتوبوس شم و هلک هلک برم تهران. سرما هم که خورده بودم اونم چه جوری، همش سرفه می کردم صدام هم گرفته بود تا اینکه ین تعطیلی ها اومد و ما هم رفتیم خونه. جاتون خالی کلی گشتم و کادو گرفتم و خوش گذشت بهم ولی بابام دوباره منو اونجا برد دکتر و 4 تا آمپول زدم. شارژرم هم که بردم تهران که یکی لنگه اش رو بخرم ولی گویا حالش خوب بود فقط اونم دلش واسه خونه تنگ شده بود. شوخی نمی کنم و راست میگم ها تا توی خونه زدمش به برق دیدم کار میکنه منو می بینین اونقده خوشحال شدم که صد_صدو بیست تومن جلو افتادم. به شما هم نصیحت می کنم هر وقت دیدین شارژرتون کار نکرد دستشو بگیرین و ببرین خونه تون(اگه دانشجوی دور از خونه اید) یا اینکه ببریدش بیرون یه دور بزنه بلکه دلش وا شه. خلاصه اینکه شارژرمون هم ما رو گیر آوره بود و دو هفته الکی کار نکرد و ما رو از کار و زندگی انداخت. از همه ی دوستایی که اومدن و تولدم رو تبریک گفتن هم ممنونم. دیگه فعلن عرضی نیست، فقط بدونین که ما اینجا رو دوباره گل بارون کردیم. راستی نمی دونم چرا این روزها همش خوابم میاد و خمیازه می کشم. فکر کنم ای پروکائینه که تو آمپول می ریختن روم اثر کرده و بهش عادت کردم. قالب بلاگم رو هم عوض کردم. این رو خیلی دوست دارم و قول میدم که حالا حالاها تغییرش ندم اما اون یکیه خیلی به دلم می نشست. حیف.... عید قربان هم که دیروز بود ولی نمی دونم روز ببیی کشون تبریک داره یا نه :( وای نمی دونید که چه سرمایی خوردم مادر همش سرفه می کنم و صدام هم گرفته ولی حالم داره بهتر میشه بس که شلغم پخته و چای زنجبیلی می خورم. امروز هم کلاسم رو جیم زدم اومدم سایت که تندی آپ کنم که بدونید امروز روز تولدمه که هی بیاین و بهم تبریک بگین دلم برای همتون تنگ شده... از هفته ی دیگه میام و همش بهتون سر میزنم. قول میدم. پ.ن: تولدم مبارک!!!! پ.ن: اون بالایی رو نوشتم که شاکی نشین که چرا پستم پی نوشت نداره پ.ن: بهترین اتفاق هفته ی پیش این بود که دو تا از دوستای بلاگیم رو دیدم و از نزدیک باهاشون آشنا شدم.
. بله امروز فرخنده زادروز منه که پا به ۲۲ سالگی گذاشتم. راستش روز تولد برام اونقدرها مهم نیست چون همیشه تو این روز یا امتحان سخت داشتم یا سرما خورده بودم یا تنها بودم(مثل پارسال و سال پیش دانشگاهیم) خلاصه که به خاطر همین تصمیم گرفتم جای سالگرد تولد برای خودم ماهگرد می گیرم و ماهی یه هدیه به خودم میدم.(خودشیفتگی رو کیف می کنین؟) ولی امسال تصمیم گرفتم که خودمو بیشتر تحویل بگیرم و دوستامو دعوت کردم خونمون بیان بزنیم و برقصیم ولی دلم خیلی میخواد خونه باشم که مامانم برام کیک بپزه و اونجا شمع فوت کنم. در هر صورت امروز روز تولد منه آسمون هم آبی شده و ابرها رفتن کنار ولی هوا هنوز خیلی سرده... دلم یه دسته گل نرگس میخواد و کیک خوشمزه ی مامانم و لپ بابام که یه بوس گنده بکنمش.
!!! برم تا استاد گیر نداده آخه می خواد درس بپرسه و هیچکی سر کلاس نیست منم که همش سر جلسه های عملی بهش گیر میدم. حالا هم که جیم کردن فکر کنم ازم بپرسه. نیست که خیلی درسشو خوندم.
| Design By : Night Skin |


